درس سوم

دانش آموز نمونه

ارزان است ... ارزان است ... !

لباس های زیبا ... کفش های شیک ... ! همه چیز ارزان است ... بشتابید... بشتابید .

این بسیار زیباست ... قیمت آن گران است!

ای پسرم انتخاب کن . به قیمت فکر نکن . در گوشه ای از خیابان   روزنامه روزنامه عصر    خبر های مهم  خبر های مهم آیا روزنامه فروش را می شناسی  نه نمی شناسمش او دانش آموزی است.بیچاره او حتما در درسهایش  ضعیف است .  مادر ! چرا این دانش آموز مشغول روزنامه فروشی است؟   آیا درس ندارد؟!

بله ولی اینان از خواندن درسها فرار می کنند. آنان تنبلی می کنند ... حتماً ... هیچ شکّی نیست.

ولی  تو را چه می شود می اندیشی ... ؟!

خورشید سوزان است  ... فردا جشن است . در خانه  مادر!جشنی در مدرسه بر گزار می شود.

چیز زیبایی است ! به چه مناسبتی؟   برای تعیین دانش آموز نمونه.     او کیست؟   نمی دانم ... حتماً آن پسر  . نمی دانم  . نمی دانم .     به هر حال ... آیا با هم می رویم ای مادر؟

ای پسرکم! تو می دانی که فردا زمان تحویل قالیچه به صاحبش است. نمی توانم، متأسفم .    عیبی ندارد.

قبل از طلوع صبح بیدار شد و وضو گرفت و بعد از نماز ، خودش را برای رفتن آماده کرد ... پس به تنهایی رفت .   در مدرسه :     خوش آمدید ... خوش آمدید ... بفرمایید ... بفرمایید ...     خیلی متشکّرم  خیلی متشکّرم

و بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و بعد از اجرای نمایشنامه ای و سرودی ...

ما اینجا برای بزرگداشت دانش آموز ی نمونه جمع شده ایم ... او برای همه الگوست ... در اخلاق ... در درس ... وکار. او همین سعید است .        خدایا ! چه می بینم ؟ او همان فروشنده است .

 پسرکم ... پسرکم ... اشتباه کرده ام ... نه ... نه .... او موفّق است .

در حقیقت ما تنبلی و سستی می کنیم .

سعید جلو آمد و مدیر به گرمی از او استقبال کرد و بعد از دست دادن با او مدال تلاش و فعّالّیت را به گردن او آویخت و جایزه ای به او بخشید.