در خدمت بینوایان

هوا گرم بود و مردم درخانه هایشان بودند.حضرت علی(ع)به سوی بازار رفت.«الآن خارج نشو...خورشید سوزان است.»« نه شاید نیازمندی کمکی  بخواهد.» و در راه...«سنگین است.....سنگین است.....اما چاره ای نیست...بچه ها... گرسنگی...تشنگی...چه کنم!؟» پس علی(ع)به اونگاه کرد! پس آمدومشک آب را ازاوگرفت. پس آن رابه سوی خانه اش برد... وازحال اوپرسید:«علی بن ابی طا لب همسرم رابه مرزهافرستاد... وبعد ازچند روز خبرمرگش را شنیدیم.بچه های یتیمی دارم و چیزی ندارم.پس نیازمرا به خدمت به مردم وادار کرده است.» علی(ع) درحالی که ناراحت بود به مرکز خلافت رفت و زنبیلی را که در آن غذا بود  بر داشت.پس برگشت ودررا کوبید...«چه کسی دررامی کوبد؟» «من همان بنده ای هستم که کوزه راهمراه تو حمل کرد.... در را باز کن...چیزی برای کودکان همراه دارم...» «خداوند از تو راضی باشد و بین من وعلی بن ابی طا لب داوری کند!» علی(ع)داخل شد وگفت:«من دوست دارم ثواب به دست بیاورم،پس یکی ازاین دوکار را انتخاب کن:تهیه نان یا بازی با بچه ها.» «من درتهیه ی نان ازتو تواناترم پس توبا بچه هابازی کن!» «پس علی(ع) به میان دو بچه ی کوچک رفت  وخرما را دردهانشان گذاشت درحالی که به هریک از آن دو  می گفت:ای پسرم!علی بن ابی طالب را به خاطرآنچه برتو گذشت حلال کن.» وبعدازساعتی :«برادرم! تنور را روشن کن...خداوندا! خیروثوابت رابه این مرد عطا کن...واما...علی بن ابی طا لب...چگونه...؟! اوبه حال محرومان نظرنمی کند... ما محروم هستیم اما او...!!» پس علی(ع)شروع به روشن کردن آتش کرد.پس هنگامی که آن را شعله ور کرد:« بچش ای علی! این جزای کسی است که بیچارگان و یتیمان را فراموش کرد! » درآن هنگام زنی آمد و خلیفه ی مسلمانان رادید و تعجب کرد...! «وای برتو...آیا می دانی او کیست؟! او امیرالمؤمنین است...» «وای بر من...چه کنم؟!» پس نزد او رفت در حالی که عذر خواهی می کرد!«وای بر من...وای بر من... ببخشید.... معذرت می خواهم... ای امیرالمؤمنین... ببخشید...» «نه... نه...بلکه من شرمنده هستم به دلیل این که در کارت کوتاهی کردم!»