درس دوم

                              خورشید عدالت                        صحنه ی اول :    شهر انبار

آیا شنیده اید که خلیفه ی مسلمانان به شهر انبار می آید . ؟

آری و به گرمی از او استقبال خواهیم کرد . نباید به فقیران و درماندگان اجازه دهیم که به استقبال بیایند .

از او استقبال خواهیم کرد . آن گونه که از پادشاهان سامانیمان در گذشته استقبال می کردیم . خوب است .  خوب است .  

     در روز موعود ( وعده داده شده )

ثروتمندان و مرفهین به سوی دروازه های شهر  رفتند .   فرمانروا آمد . فرمانروا آمد .

در این هنگام سواران از مرکبهایشان برای استقبال از امیر مؤمنان پایین آمدند و همانند عادتشان در استقبال ازپادشاهان به تجلیل  او پرداختند .

امام علی (ع) از کارشان تعجب کرد و فریاد زد . ازاین کاری که انجام دادید چه قصدی داشتید.

این عادت ماست ، با آن فرمانروایان را گرامی می داریم فرمانروایان از این کارها چه سودی می برند ؟ قطعاًشما بیهوده خودتان را به مشقت می اندازید .

ای فرمانروا برای شما و همراهانتان غذا و برای چهار پایانتان علف بسیار آماده کرده ایم قطعاً نمی پذیریم که

چیزی از اموال شما را جز با پرداخت بهای آن بخوریم .

ای خلیفه ! این ها هدیه هایی از اموال و چهارپایان   هستند عادت کرده ایم که مانند آنها را به پادشاهانمان

تقدیم کنیم امیدواریم آنها را بپذیرید .

اگر دوست دارید آنها را بپذیریم ایرادی ندارد ...  آن را جز ء مالیات شما حساب می کنیم آیا ما را منع می کنی

که هدیه دهیم ؟ در حالیکه ما عادت کرده ایم با تقدیم هدایا از خشم پادشاهان در امان باشیم !  نه ....... نه . ...

اگر کسی شما را ناراحت نمود ما را آگاه سازید .

صحنه ی دوم :   بعد از گذشت مدتی ................

روزهای نزدیک عید قربان بود . مردم در شادی و سرور بودند . دختر امیر مؤمنان نزد مسؤول بیت المال رفت و

گردنبند مروارید ی را از او برای مدت سه روز به امانت گرفت . علی (ع) گردنبند را بر او دید و نزد مسؤول

بیت المال آمد وگفت : این چیست ؟ آیا به مسلمانان خیانت می کنی ؟

ای علی ! پیمان و مسؤولیتم را فراموش نکرده ام بدون شک گردنبند را به صورت امانتی قابل برگشت و ضمانت

شده گرفته است . مسلماً اگر او آن را به غیر امانت گرفته بود . بی شک دستش را به خاطر دزدی قطع می کردم

بپرهیز  از این که دوباره چنین کاری را انجام دهی و گرنه مجازاتم به تو می رسد .

دختر موضوع را شنید . و گفت : پدر جان من دختر خلیفه ی مسلمانان هستم .

پس پاسخ داد : ای دختر علی بن ابی طالب ! آیا همه ی زنان مهاجر در چنین عیدی این چنین آراسته می شوند .