درس ششم                                                    حقوق مردم

«ای عقیل!برخیز... هیچ چیزدر خانه نیست.برادرت خلیفه ی مسلمانان و رئیس حکومت است!نزد او برو تا چیزی ازمال به دست آوری!»عقیل برخاست وبه طرف مرکزخلافت رفت.درراه:«برادرم حاکم کشوراست... مال و مقامی را به دست خواهم آورد... پس هرگز جز با کیسه های پر بر نخواهم گشت... حتمأ ... شکی درآن نیست.»در مرکز خلافت:«درود برتوای برادرم ای امیرمؤمنان!»«درود و رحمت خدا بر شما باد!»«ای علی! نزد تو آمدم تا درباره مشکلاتم در زندگی صحبت کنم!» «ای پسرم!ای حسن!به عمویت لباسی بپوشان...» پس حسن یکی ازلباس هایش رابه او پوشاند.هنگام شام فرا رسید.هنگامی که کنارسفره نشستند تا شام بخورند،عقیل چیزی جز نان و نمک نیافت!پس بسیار تعجب کرد.«ای علی!آیا این سفره ی حاکم کشوراست؟!آیا این چنین ما را غذا می دهی؟!»«آیا این ازنعمت های خدانیست؟!»«آری...!اما...!»«پس حمدوسپاس برای خدا است!»«ای علی!من بدهکارم و خانواده ام به کمک نیاز دارند.آنها مرا نزد تو فرستاده اند تا این که با خبرهای شادکننده نزدشان بازگردم.»«بدهی تو چقدراست؟»«هزاران درهم!»«این مقدار ندارم،اماصبرکن تاحقوقم را ازبیت المال بگیرم پس بامقداری از آن به تو کمک خواهم کرد!»« بیت المال در دست تو است و درباره حقوقت حرف می زنی...! حقوقت چه قدر است؟!»«در بیت المال فرقی بین من ودیگران نیست...!گویاقبول نمی کنی...عیبی ندارد...!پس به بازار برو و قفل صندوق ها را بشکن!»«در صندوق ها چیست؟!»«اموال تاجران!»«آیا دستور می دهی که صندوق های مردمی راکه به خداتوکل کرده اند و اموالشان را درآنها گذاشته اند بشکنم!آیابه من دستورمی دهی دزدی کنم؟!»«پس تو چگونه به من دستور می دهی که بیت المال مسلمانان را بازکنم و از اموالشان به تو بدهم در حالی که آن ها به خدا توکل کرده اند...!آیا دزدی کردن ازیک شخص بهتراز دزدی کردن از تمام مسلمانان نیست!»عقیل خجالت کشید و از خواسته اش پشیمان شد....!