درس پنجم                                                آهو و ماه

من یک شکارچی هستم.به مناطق مختلف برای شکارحیوانات کمیاب سفرمی کنم.دریکی ازاین سفرهایک هفته کامل رادر یکی از جزایراستوایی گذراندم.به دنبال رد پای  آهویی با شاخ های زیبایی می گشتم که در این منطقه زندگی می کرد.

دراین شکاریکی ازساکنان جزیره که به راه های جنگل هایش آگاهی داشت مرا یاری کرد.

هنگام غروب خورشید زیردرختی که مشرف به تپه ای شنی بود نشستیم.اشعه نقره ای رنگ ماه ظاهرشد و منظره ای زیباودلپسند شدکه دل هاراشیفته می کرد.

در این هنگام آهویی را دیدم که به آرامی برروی شن زار راه می رفت تا این که به قله ی یکی از تپه ها رسید ونشست.

نگاه کن... نگاه کن... این همان آهویی است که درطول روزدنبالش می گشتیم. به شاخ های زیبای گران قیمتش نگاه کن که مثل نقره ی براقی درنورماه نمایان شده است....

آهواز وجود ما باخبر نشد. پس درنقطه ای ایستاددرحال که با شگفتی به ماه نگاه می کرد...پس سلاحم رابرداشتم... اما... دستم قبول نکرد....    _چگونه آهویی را می کشی که به زیبایی عشق می ورزدهمان گونه که توبه آن عشق می ورزی؟!

پناهگاهش را ،در بین درختان ،برای مشاهده ی ماه ومناجات با اوترک کرده است...!

سلاح رابرزمین گذاشتم وبه دوستم گفتم: نه... این آهورانمی کشم... نظرت چیست؟!

پس جواب داد:آفرین... حق باتواست... به درستی که اوحیوانی«با احساس »است که به زندگی عشق می ورزد.